خرید بک لینک

آورده اند که روزی بهلول به مسجد رفت چون روز عید بود جمع کثیری آمده بودند بهلول خواست وارد غرفه

شود دید دم در کفش های فراوانی است و چون قبلآ کفش او را دزدیده بودند ترسید مانند دفعات پیش کفش او را

ببرند یا با کفش ها عوض شود از این سبب کفش ها را در دستمالی پیچید و زیر لباده پنهان نمود و چون وارد غرفه

شد و به گوشه نشست ، شخصی که نزدیک او نشسته بود برآمدگی زیر بغل و دستمال پیچیده شده را دید

و به بهلول گفت :

گمان می کنم کتاب ذیقیمتی زیر بغل دارید می توانید بگویید چه کتابی است ؟

بهلول جواب داد : فلسفه است.

آن مرد گفت از کدام کتاب فروشی خریده اید ؟

بهلول گفت از کفاشی خریده ام !

برچسب: نویسنده: reza تاريخ: شنبه 10 مرداد 1394 ساعت: 1:09

صفحه بندی